طراحی فراتر از ظاهر: الهام‌گیری و خلق حس

طراحی فراتر از ظاهر: الهام‌گیری و خلق حس

نمی‌توان با طرح‌بندی شروع کرد. نه با شبکه‌ها، نه با «بیایید کاری تمیز و مدرن انجام دهیم تا فروش را افزایش دهد». اینطور نیست. همه چیز از زمانی آغاز می‌شود که یک کلیک در مغزتان رخ می‌دهد؛ وقتی به سایتی برمی‌خورید که حسابی داستان دارد، نه صرفاً محصولی. آنگاه فکر می‌کنید: «چگونه این کار را کرده‌اند؟» و سپس می‌پرسید: «چطور می‌توانم من هم همین کار را انجام دهم – شاید حتی خفن‌تر، تمیزتر، با المان‌هایی که آن‌ها ندیده‌اند؟

این همان چیزی بود که مرا به طراحی کشاند. نه صرفاً «طراحی» به‌عنوان یک رشته‌ی تحصیلی، بلکه طراحی به‌عنوان یک شیوه نگرش. من نمی‌خواستم چیزهایی خلق کنم که فقط زیبا باشند؛ می‌خواستم چیزهایی بسازم که احساسات را برانگیزند.

جالب است بدانید که در طول این مسیر، منابع الهام‌گیری خود را محدود به صرفاً صفحه‌نمایش‌ها نکردم و طبیعت را نیز به جعبه ابزارم اضافه کردم. رقص برگ‌های چمن در برابر آسمانی آبی تندر، یا رنگ‌های صورتی ملایمی که در غروب خورشید به نارنجی تبدیل می‌شوند. این‌ها نیازی به زیبا بودن ندارند، آن‌ها صرفاً همین‌گونه هستند. و این به من فهماند که طراحی خوب فریاد نمی‌زند، بلکه با حضورش، توجه را جلب می‌کند.

سینما نیز بخش مهمی از آموزش من بود. اینکه چگونه رنگ پیش از کلمات صحبت می‌کند. چطور متن می‌تواند وارد صفحه شود مانند یک شخصیت. و اینکه ریتم فقط برای داستان‌گویی نیست – بلکه روش هدایت و کنترل توجه است. فیلم Grand Budapest Hotel اثر وس اندرسون، نمونه‌ی کاملی است – آن فیلم یک کلاس درس در زمینه ترکیب‌بندی و رنگ است. می‌توان برای ساعت‌ها در قاب‌هایش گم شد، و من هم بارها این کار را کرده‌ام.

اما الهام همیشه کلاه برهت به سر ندارد. گاهی اوقات در ساختمان‌های قدیمی با داستان‌هایی پنهان پشت هر دیوار یافت می‌شود. یا در لباس یک غریبه – چطور جنس پارچه‌ها در کنار هم قرار گرفته‌اند؟ یا حتی سایه‌ی آجریِ عجیب و زیبای نورپردازی مناسب.

و فضا. زمان. و اجازه دادن به خود برای سکوت کافی تا بتوان متوجه شد. نکته‌ی مهم اینجاست که وب‌سایت‌ها باید یک حس را منتقل کنند، در غیر این صورت چه معنایی دارد؟ مردم چیدمان را به خاطر نمی‌آورند، آن‌ها حس را به یاد می‌سپارند.

یکی از پروژه‌های مورد علاقه‌ام – Spylt، برند شیر پروتئینی کافئین‌دار شکلاتی، دقیقاً حول همین موضوع بود. هدف، انتقال حسی پرانرژی، جوان و هیجان‌انگیز بود. این بدان معناست که انیمیشن‌های جسورانه، طرح‌بندی‌های غیرمنتظره و ریزتعاملات کوچکی که به طور مداوم در حال تنفس کردن کل پروژه بودند.

برای زنده نگه داشتن آن حس در کار، من به چیزهایی بازمی‌گردم که مرا ریشه‌دار می‌کنند: یک شمع، عطر بخور، گربه‌ی مانeki-neko موج‌دار روی میزم در کنار تعدادی گل خشک. یا کتاب مورد علاقه‌ام در این زمینه – Beauty اثر سگ‌مایستر و والش، لذت بصری محض.

از سوی دیگر، وقتی الهام واقعاً از بین رفته است، معمولاً به هر حال فقط به پیش می‌روم – ابتدا روی جنبه‌های فنی تمرکز می‌کنم. جرقه خلاقیت زمانی بازمی‌گردد که آماده باشد. این به من یادآوری می‌کند که طراحی در مورد روندها نیست. یا ابزارها. یا نشان دادن مهارت. بلکه درباره خلق حسی است که نمی‌توان آن را به کلمات تبدیل کرد. کار واقعی پر کردن پروژه با احساسات است – نوعی حس که حتی پس از خاموش شدن صفحه نیز با شما می‌ماند.

📌 توجه: این مطلب از منابع بین‌المللی ترجمه و بازنویسی شده است.